تبليغاتX
جاي پاي لحظه ها ...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 20:32  توسط شاپرك دل  | 
بي ربط نوشت:

اينجا نقطه اي هست از يه سياره كه ميگن بزرگه! ولي توي كهكشان، گمه!!!

اينجا نقطه اي هست كه ميگن شبيه گربه ست! ولي يه گربه ي ديكتاتور! گربه اي كه با همه سر جنگ داره! گربه اي كه همه ي حرفهاش زوره! گربه اي كه محبت كردناش هم زوريه! اينجا ميخوان به زور مواظبت باشن! به زور امر به معروفت ميكنن چون خودت گيجي و نميدوني كدوم راه درسته! اينجا بايد جلوي پرده يه جوري باشي و پشت پرده جور ديگه! اينجا بزرگترين فيلم سياسي قرنش"قلاده هاي طلاست"!!!! اينجا ادما قلاده دارن! اينجا اونايي كه حق و اختيار ميخوان در حد هاپوكومار هستن! اينجا فقط كافيه عبا تنت باشه! كافيه يه ريش بذاري و تسبيح دستت بگيري! اينجاست كه ميشي جزء سربازان گمنام و بانام امام عصر!!!! اينجا حق نداري بگي "چرا"!!!! اينجا اگه بگن فاسدي بايد بگي بله! اگه بگن جزء منافقيني بايد بگي حتما!

من از اين گربه متنفرم! من محبت نميخوام! نميخوام بهم امر و نهي كنن!اينجا دارم از اين همه قانون خفه ميشم! تو كه داري گوشتتو ميخوري لااقل بذار اين اسكلتها زندگيشون و كنن تا وقتي تجزيه بشن و برن هوا!!!!


برنا باز ميكنم! ولي فعلا نه!!! فكر نكن حرفت واسم مهم نبود!!!


كي ميگه سبز رنگ مقدسيه؟؟؟!!! تازگي ابليس هم سبز پوش شده!!!


استامينوفن كدئين ميخورم تا بخوابم! دردي ندارم كه اون درمانش كنه! فقط ميتونه خاموشم كنه! خوبه كه اين دارو رو اختراع كردن!!

درسته كه خودم خونه ندارم و ارزوي داشتنشو دارم! ولي اين ارزو رو براي ياكريم ها عملي كردم...يه خونه واسشون ساختم... الان اونا جوجه دار شدن... ياكريم هم نشديم!!!!




+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:19  توسط شاپرك دل 
يه جايي خوندم" آدمايي كه  حس طرد شدگي و تنهايي دارن، نسبت به بقيه بيشتر احساس سرما ميكنن!" الان من احساس يخ زدگي ميكنم! با اينكه جوراب پامه! با اينكه دو تا بلوز تنمه و كت زمستونيم و پوشيدم باز هم پاها و دستام يخه!!من دارم يخ ميزنم...

شما نگاه نكنيد به باز شدن گل ها و ميوه شدن گلها... اينجا عصر يخبندانه!!!اين بار شايد انسان ها از ته منقرض بشن!!!


الان احساس گريه كردن دارم... دلم ميخواد بشينم و هاي هاي گريه كنم! البته كم شده كسي بفهمه گريه ميكنم! هميشه خودم و خفه ميكنم تا صدامو كسي نشنوه! هميشه خفه خون گرفتم تا به كسي بر نخوره! هميشه حق با ديگرانه! هميشه همه درست ميگن! هميشه... من ميخوام همه ي اين دوستيها رو فراموش كنم! "دوست داشتن" حوصله  و وقت ميخواد! وقتشو دارم ولي حوصله نه! اصلا نميخوام دوستي داشته باشم!


از امروز قسمت نظراتم و ميبندم شايد براي هميشه!!!


مسافر كوچولو، سيّاره يِ من نيا! اينجا دلي نيست كه براي لحظه ي ديدنت بطپه!!!!


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:19  توسط شاپرك دل 
تا حالا كَنِه ديديد؟ احتمالا نه! منم نديدم!

احمق چي؟ حتما ديديد! چون دور و برمون زياده!

حالا من هر دوش هستم... دوستي داشتم زينب نام... يه دختر شاد و شنگول و در عين حال خجالتي...پر از خنده و شادي... از سال 84 با هم دوست شديم... روزاي خيلي خوبي داشتيم... تا اينكه سال 89 عقد كرد... از اون موقع به بعد ارتباط ما با هم كم و كمتر شد! اولها ازش ناراحت بودم و به خيالم قهر كرده بودم! چون كم شدن رابطه مون از طرف اون شد! ولي حالا چند ماهي ميشه كه دنبالش ميگردم و پيداش نميكنم!!! هميشه اس هام بي جواب مونده و خونشون هم يا جواب ندادن يا باباش گفته خونه نيست! عصر مثل ادمي كه ميخواد كار خلافي كنه... با كلي استرس و تپش قلب زنگ زدم خونشون...باباش ميگه رفتن خونه ي بابابزرگش،زنگ بزن به گوشيش...بعد از كلي اسِ يك طرفه و زنگ... اس زده كه اين شماره واگذار شده! ميگم پس چرا بابات گفت شماره ات همونه!!! جواب نداد!!!

من احساس حماقت ميكنم! ولي نميدونم چرا نميتونم فراموشش كنم!؟ چرا نميتونم بگم به جهنم!؟ چرا هي فكرم ميره سراغش!؟

نميدونم چه اتفاقي براش افتاده!!! فكرم هزار راه ميره! ميگم نكنه نامزديش به هم خورده و ...! نميدونم! رابطشون خوب بود! چرا بايد اينجوري بشه!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:19  توسط شاپرك دل  | 
ميگم: تن ماهي ميخوري؟

ميگه:نه ها! شما هم نخوريد اصلا!

با تعجب ميگم: يعني چي؟!!

ميگه: 2 تا از دوستهاي ِ پسر عموم  توي تهران بعد از اينكه تن ماهي خوردن، مُردن!!

ميگم: خُب پس، از فردا صبحانه و ناهار و شام تن ماهي ميخورم:))

ميگه: خاك بر سرت!;)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:19  توسط شاپرك دل  | 
هر وقت سيتي سنتر ميرم دلم خيلي چيزها ميخواد...

دلم قاب عكس برا خونه ي نداشته ام ميخواد!

دلم شمع هاي رنگارنگ ميخواد براي اتاق خواب ِنداشته ام!

دلم گلدون هاي خوشگل و رنگي ميخواد براي لبِ پنجره ي اشپز خانه ي نداشته ام!

وقتي ميريم كوچه گردي و پاساژ گردي به ويترين مغازه ها نگاه نميكنم تا دلم نخواد!

دلم اون تخت دو نفره يِ بنفش و نخواد!

دلم وسايل آشپزخونه ي صورتي نخواد!

دلم از اون تابلوهاي مربعي ام دي اف با عكس سياه و سفيد نخواد!

دلم لباس هاي راحتي و گل منگولي نخواد!

....

الان همه چي گرونه!

داشتن ِ دلخوشي هم گرونه!

داشتن خوشبختي هم گرونه!

بايد بشيم ادم اهني...

نخنديد كه خنديدن هم گرونه!

دلم يه دل ِ خوش ميخواد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:19  توسط شاپرك دل 
+ مينوسم و پاك ميكنم! اصلا نميدونم چي بنويسم! قبلا ها فقط ميخوندم، بدون اينكه چيزي بنويسم! ولي حالا اصلا حوصله ي خوندن هم ندارم! حتي حوصله ي روشن كردن سيستم و! روشن كردنش برام مثل روشن كردن يه تريلي ميمونه! شايد هم تراكتور يا به قول خودمون "تيراختور!"! نميدونم شايد هم روشن كردن اين ماشين ها راحت تر باشه تا روشن كردن كامپيوتر!!!!

+ صبح  پيش ابرهيم بودم و بايد حرف ميزدم باهاش، به جاي اينكه اين زبون لعنتي توي دهنم بچرخه و اونايي كه توي دلمه بهش برنم، هر چند تكراري! ولي نميدونم چرا(شايد هم ميدونم!!!) اشكهام اومدن و نشستم به گريه كردن با اينكه دوست ندارم پيش كسي گريه كنم!!!... ! ولي گريه كردم .... 1 بار هم نه! 2 بار!

+  چهارشنبه 12 نصف شب درد دندودن عقلم به قدري زياد شد كه تا حالا همچين دندون دردي تجربه نكرده بودم!!! 2 تا ژلوفين هم اثري نكرد! ديگه از درد نميتونستم بشينم! هي بالا پايين ميشدم و اشكهام هم مي اومدن! خوبه كه بقيه خواب بودن! يه لحظه به فكرم رسيد كمي نمك بذارم روش كه وقتي اين كار و كردم دردش از 100 درجه رسيد به 7! و اين برام باور نكردني بود! و تونستم ساعت نزديك 2 بخوابم! مطب دكتر خودم پنج شنبه ها بسته است مثل اكثر مطب هاي 17 شهريور!!! نميخواستم دكتر ديگه اي هم برم! براي همين تا شنبه با نمك سر كردم و همه جا نمكدون با هام بود! و اخر سر ديروز نزديك 7 عصر دندونم و دكتر كشيد!استرس خيلي زيادي داشتم! اولين تجربه ي كشيده شدن دندان و چقدر دكتر ِ خوبم بهم ارامش داد و البته بودن ِ ابراهيم هم برام قوت قلب بود!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:19  توسط شاپرك دل  | 

شاید میان این همه "نامردی" باید شیطان را بستایم که"دروغ" نگفت ، جهنم را بجان خرید اما "تظاهر" به دوست داشتن "آدم" نکرد


پر از تشعشع منفي هستم! هر حرفي هم بنويسم بار منفي داره! ولي دارم خفه ميشم! اين كلمات عوضي پشت هم رديف نميشن! بلد نيستم نوشتن و انگار! شايد شدم مثل بچه ي ابتدايي كه جمله بنديش غلطه! كاش بودم! كاش هنوز يه بچه ي دبستاني بودم! كاش هنوز اون روزا بودن! كاش هنوز بزرگترين دغدغه ي دل ِ كوچيكم گم كردن عينكم بود! كاش هنوز دلم براي شكستن يه بشقاب، تند تند ميزد! كاش هنوز با ظلم هاي اين دنياي لعنتي آشنا نشده بودم! كاش هنوز نميدونستم معنيِ بدي چيه!!! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 21:19  توسط شاپرك دل  | 
+ ميدونستم كه نميتونم دووم بيارم! ميدونستم كه حتما ميام و سال، نو نشده باز هم مينويسم.... كلمه ها در هم قاطي شده! نميتونم درست، رديفشون كنم! شايد تقصير معلم اول ابتداييم هست كه نتونست درس جمله بندي و بهم ياد بده!

+ دنبال تقويم91 كه استادم بهم داده بود گشتم ولي نتونستم پيداش كنم! ميخواستم توي اخرين لحظه هاي سال 90... توي صفحه ي آخرش چيزي بنويسم! ميخواستم بنويسم... "خدايا صفحه ي اولِ اين تقويم و به اميد روزهاي زيبا ورق ميزنم... خدايا ميخوام كه وقتي اين تقويم تموم ميشه و به صفحه ي اخرش ميرسم... در جواب خودم بنويسم، امسال يكي از بهترين سالهاي زندگيم بود... خدايا امضاش ميكني؟! "

+ ليست كارها و ارزو هاي من...
1-  امسال كارشناسيمو تموم كنم و همزمان براي ارشد هم بخونم...       
2- امسال "انشاءالله" تولد 1 سالگي صدرا رو جشن ميگيريم... امسال صدراي ِ من اولين قدمهاشو برميداره... اولين كلمه ها رو با شيرين زبوني ميگه...
3- خدايا مواظب ابراهيم باش... ميدوني كه ادمِ خيلي خوبيه... ميدوني كه دلش چقد صافه... ميدوني كه چقد دوسم داره...مواظبش باش... بزرگترين ارزوش و اجابت كن... "آرزوي ِ مشتركمون"...
4- خدايا فريادي كه توي درونم هست و به سكوت تبديلش كن... به سكوتي كه پر از ارامشه... "دلم و سفيد كن!"


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 9:19  توسط شاپرك دل  | 
من عادت دارم براي خودم نامه بفرستم...عاشق اينكارم...دوس دارم خودم و سوپرايز كنم!  حالِ خودمو بپرسم...روزهاي اول سال توي گوشيم براي روز تولدم يادآوري ميذارم... تولدم و بخودم تبريك ميگم!حالِ دلم و ميپرسم!... روزهاي اول ِ سال 90 توي تقويم تازه ام... درست صفحه ي اخرش كه ميشن همين روزها... اينو نوشتم"حال ِ دلت چطوره؟ امسالت چطور گذشت مريم؟!"...

+ امسال هم گذشت... معمولي ِ معمولي... خنده و شادي باهم.... اتفاقي كه باعث ميشه سال 90 برام پررنگ بشه، تولد صدرا ست... تولد ِ اميد اين روزهايم... تولد كسي كه بي صبرانه منتظر اومدنشم... 

+ وقتي بيرونم و اين مردم و ميبينم كه گاهي با خنده و شادي و گاهي با غر و دعوا اومدن خريد... وقتي كه اين همه شلوغي و ميبينم... برعكس ِ سالهاي پيش هيچ حسي رو بهم نميده! هيجان زده نميشم! خوشحال نميشم! من از اومدن عيد خوشحال نيستم!!! 

+ بايد چيزهايي رو كه ميخوام توي سال91 اتفاق بيافته روي كاغذ بنويسم! جالبه كه چيزي يادم نمياد از خواستني هام! بايد فكر كنم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 22:19  توسط شاپرك دل  | 

فقط براي چند دقيقه...



جهت عضویت در بانک اهداکنندگان سلولهای بنیادی ایران به سایت زیر مراجعه فرمایید:

بانک اطلاعات اهدا کنندگان سلولهای بنیادی ایران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 18:19  توسط شاپرك دل  | 
+ نميدونم چرا چند وقتيه دل و دماغ نت و ندارم!!! حال من اينجوريه يه روز شنگولم و چند روز بعدش دپرسينگ! صبح حالم خوشه و عصر نشده ميشم داغون! حالا اين پايين و بالا شدن هاي هورمون و حساب نميكنم و بماند كه چقدر اعصابم قاطي ميكنه براي اين كم و زياد شدن ها!

+ قرار بود گندم و عدس خيس كنم واسه سفره اي كه قرار بود روي ميز نهار خوري چيده بشه! ولي به قول سهراب جان دلِ خوش سيري چند؟؟؟!!! و چون اين روزها متقارن شده بود با بالا و پايين شدن هورمون ها و به طبع اون دپرسينگ شدن حال دلمان! طرح چيدن سفره موند براي سال بعد... البته اگر نفسي بود در جانمان!!!

+ آخ كه چقدر بدم مياد از اين خاله بازي هاي عيد!!! برام يه جور شكنجه هست! يه جور مسخره بازي! از يك ماه قبلش عزاي عيد و گرفتم! بابا من دوس ندارم كسي خونمون بياد و ما جايي بريم! البته رفتنش دست ِ خودمه و نميرم ولي اومدن ِ اين رحمت هاي اجباري دست ِ من نيس!!!

+ امروز رفتم براي ابجي كوچولو عيدي خريدم... واي كه عاشقش شدم! يه سارافون ِ خيلي خيلي خوشگل! از پاساژ پرديس خريدم و ميدونم كه كه حداقل 10 تومن گرونتر داده ولي خب چون هديه هست و خيلي عاشقش بودم و با كمال ميل اين كلاه خوشگل و بر سر مبارك جا دادم! يه هديه هم واسه ابراهيم خريدم البته دو تا! يكيش و از 2 ماه پيش خريدم واسش و يكيش و هم چند روز پيش! ميخواستم امروز واسش ببرم ولي گفتم بمونه واسه لحظه هاي اخر!

+ استاد ژنتيكمون داره ميره المان واسه دكتري(بخت ور!!!:دي) ويزاش اومده و قراره 15 فروردين بليطش و اكي كنه! و از اونجايي كه استاد خوبيه و درس دادنش هم خوب در عرض يك ماه كتاب 300 صفحه اي و براي ما درس داد البته با هفته اي 4،5 جلسه!

+ شخصيت استادمون و خيلي خيلي دوس دارم! كاش منم مثل اون بودم!پر از اعتماد بنفس....


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 21:46  توسط شاپرك دل  | 
+ اول از همه بگم که معدل این ترمم شد ۱۶.۰۶  هوراااا درسته که ترم های اول گند زدم! ولی لااقل آخراشو و کمی گل کاری میکنم!

+ خدا بگم چی کارت کنه ابراهیم!!! سیستم و دادم که درستش کنی نه اینکه بزنی اون یکی چشمشو هم کور کنی که دیگه اصلا نتونه راه بره!!!

+ چند روز پیش توی رادیو شنیدم " تو رو به خاطر رضای خدا بیاید رای بدید! تو رو خدا بیایید اونی که خوبه رو انتخاب کنید...." من نمیدونم چرا خدا رو قاطی سیاست میکنن؟؟؟!!!  فکر میکنن ۱۰۰ سال پیشه که تا یه "خدا" میگفتن مردم جلوشون خم میشدن! اون زمانی که گوش مردم و با یه حدیث و روایت و بهشت و جهنم دراز میکردن گذشت!!!!

+ خدایا این ترممو بخیر کن ۶ تا ازمایشگاه دارم و هر روز دانشگاه پلاسم! و این یعنی شکنجه برای کسی که از کلاسو ازمایشگاه فراریه !  یاد ترم اول بخیر که فکر میکردیم چه خبره!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 12:19  توسط شاپرك دل  | 
 

سلام...

آبجي كوچولو امروز بعد از يك ماه اينجا بودن، برگشت همدان... با صدراي نازم! دلم از ديروز براشون تنگ بود! چه برسه به امروز كه ديگه كنارم نيستن و دلم...!!!

كنكور و تا حدودي درست كردن... اينكه هر كس توي شهر خودش از دانشگاه در بياد! كاش اين ازدواج و هم درست ميكردن! بابا مگه قحطيه؟؟؟!! برو از شهر خودت مزدوج شو! مرداي قديم غيرت داشتن! وقتي ميپرسيدي اهل كجايي؟! ميگفت من كه هنوز ازدواج نكردم! نميدونم!!! ولي پسراي امروزي شدن پسر ِ مامان!!! اگه از مامانشون دور بشن شبا كابوس ميبينن!!!!! اگه هر روز با مامانشون حرف نزنن غمباد ميگيرن! اگه عيد اولين جايي كه ميرن خونه ي ماميشون نباشه ميميرن!!! كاش ميدونستيد معني ازدواج چيه! كاش ميدونستيد كه ازدواج تنها سه ماه اول نيست! تنها عشق جسم نيست! تنها...!!!خدا رو شكر كه سانسور شدن توي اين كشور هست وگرنه قشنگ مطلب و باز ميكردم! كاش كتاش كاش مرد ها مرد باشن!!!

+ از همينجا ميگم اين پست شامل همه ي جنسها ي مذكر نيست! مخاطب اين پستم انگشت شمارن!!!! در ضمن من ميدونم كه دختر ها هم بينشون قاطي پاطي هست ولي فعلا دلم از دست اين پوست كلفت ها پُره!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 14:19  توسط شاپرك دل  | 
+ الان در اين لحظه... در اين عصرِ برفي جمعه... نياز به دوست داشته شدن دارم... نياز دارم كه لمس كنم يكي دوسم داره... يكي دلش واسم تنگه... يكي حرفاشو نگه داشته بهم بگه... يكي منتظره كه حرفهاي دلم و بشنوه... يكي هست كه بگه پا شو بريم توي اين برفها پياده روي... يكي كه دستم و بگيره تا زمين نخورم... من الان در اين لحظه همه ي اينا رو ميخوام! همه ي اينا رو به روشني ِ همين برفي كه از يه دونه آسمون خدا مياد ميخوام!... به اندازه ي همين آسمون... من ميخوام...

+ فكر ها... خواسته ها...نياز ها... همه ي چيزهايي كه توي دلمه مال اين زمونه نيست! مال اين بي پولي نيست! مال اين گروني و بي خونه بودن نيست! دوست داشتن خيلي قشنگه... خيليييي... ولي اين روزاي سخت همه ي دوست داشتن ها رو ميدزده! وقتي بي پولي، مشكل مياره... مشكل ها جمع ميشن روي سر ِ دوست داشتن... ديگه از بس كار داري كه وقت نميكني صبح ها با روي خوش بيدار بشي... از بس كار داري كه وقت نميكني به كسي كه دوسش داري يه زنگ بزني و حال دلش و بپرسي... از بس سرت شلوغ ميشه كه شبها خستگيتو ميذاري روي كولت و خودتو تا خونه ميكشوني... ديگه نه كسي هست كه از ته دلش بگه خسته نباشي... و نه كسي هست كه از ته دلش لبخند بزنه و بگه فدات... ديگه كسي حال دلش خوش نيست!

اين زمونه، سخت شده... زندگي كردن توش سخت شده...نفس كشيدن سخت شده...ارزو داشتن سخت شده... دوست داشتن سخت شده... اين زمونه ي سخت همه ي دوست داشتن هامو ميدزده! اين زمونه ي نامرد همه ي ارزوهامو قتل عام ميكنه... اين زمونه ي سخت خوشحال بودن و سخت ميكنه...

ارزوهاي كوچيكم توي اين دنيا... بين ارزوهاي بزرگ غول ها... گم شدن!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 18:19  توسط شاپرك دل  | 
اگه آزمايش هفته ي بعد و به حساب نياريم امروز امتحانام تموم شد...

شروعش عالي بود ولي اخرش كمي چرت و پرت! خدا عوض بده به اين طراح سوال ها!! نميدونم چرا اينقدر سعي ميكنن سخت كنن! اگه از سوالهاي اصولي و سخت بدن دلم نميسوزه!!! ميگردن و از جايي ميدن كه اصلا ارزش نداره حفظش كني!!!

خلاصه اين ترم هم تموم شد!!!


حرف يه استاد... "خدا ما رو به ادعاهامون ازمايش ميكنه!!!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 11:19  توسط شاپرك دل  | 
من خوبم... فقط كاري كردم كه نبايد ميشد! و تنبيه ام اين بود كه به بلاگفا و فيس* بوك نيام! امتحانام هم بهانه اي شده! 5 شنبه امار زيستي دارم كه با اين همه فرمول فقط 2 واحده!

اين روزا درس و ميخونم... ولي ته دلم به نويسنده ي اين كتابهاي مزخرف كلي بد و بيراه ميگم! نميدونم حفظ كردن اين همه چرنديات به چه دردم ميخوره!!!! 


با تمام وجود ارزو ميكنم كاش توي يه كشور ديگه زندگي ميكردم!  با اين وضع از اين جا متنفرم! از مرداني كه كشور و به گند كشيدن! از اينكه نميشه پيشرفت كرد! از اينكه نميشه با افتخار گفت ايراني! از اينكه اينجا جنگ بخور بخوره و  ملت چشمشون به سر ماهه كه يارانه هايي كه حق خودشونه با هزار منت بياد به حساباشون!!!!!! ازا ينكه نميشه ازدواج كني چون با اين وضع اقتصاد به سال نرسيده توي دادگاهي!!!!!!

هذيانهاي يه ادم تبدار!!!بدون بازبيني!


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 20:19  توسط شاپرك دل  | 
در حال حاظر کبکمون قوقولی قوقو میکنه

امروز امتحانام شروع شد با یه کتاب ۴۰۰ صفحه ای و البته ۳ واحدی... و صدالبته که منم عالی دادم البته با کمک خدا...

همیشه وقتی روزای اخر امتحانات ميرسيد، خستگي و افسردگي منم شروع ميشد! این ترم ترقی کردم و شروع نشده خسته شدم! این و هم بگم از آنجایی که جزء دانشجوهای نمونه ی این مرز و بوم هستم دِین خودم و به این قشر ادا میکنم و فریضه ی ملکوتی شب زنده داری و خرخونی رو به نحو احسنت به جا میارم


+ اين پست مال ديروزه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 16:19  توسط شاپرك دل  | 
من يه گل دارم كه اسمش"محبوبه ي شب" هست... اونايي كه ديدنش ميدونن چه عطرِ زيبايي داره! يه جورايي مثل عطر ِ گل پرتقاله!

10 روز پيش بود و داشتم برگهاشو ناز ميكردم... بهش گفتم خيلي وقته گل ندادي ها نامرد! و بوسيدمش... من باور دارم كه حرفهامو ميفهمه! و چند روز بعد بود كه ديدم غنچه داده و حالا كه اينو مينويسم عطرش توي اتاق پيچيده!!!شايد اون هم منو دوس داره!!

عكس نوشت: متاسفانه دوربين پيشم نيست اينو با پي اس پي انداختم شرمنده كه ضايع هست كمي!

+ اين گلدون و نزديك به 10 سال پيش بابا خريد... عطرِ اون من و ياد اون روزهاي با هم بودن ميندازه! ياد اون تابستونهاي پر از خاطره! بابا هم عاشقش بود!

+ ازا ونجايي كه مامان و داداشها عطرشو خيلي دوس ندارن و ميگن تنده! اگر قرار شد خونه اي داشته باشم حتما با خودم ميبرمش:دي مال خودمه!:))


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 21:19  توسط شاپرك دل  |